ابن أبي أصيبعة ( مترجم : سيد جعفر غضبان )

107

عيون الأنباء في طبقات الأطباء ( فارسى )

يونانيان اين بود ، اگر بجنگ مىرفتند ، حكماء خود را در سفرها مىبردند . در يكى از سفرها پادشاه سقراط را با خود همراه برد . در آن سفر پادشاه كار مهمى داشت . سقراط در اردوى پادشاه بود ، ولى در آن سفر در خمرهء بزرگ شكسته خود را جاى داده و از سرما حفظ مىكرد . چون صبح مىشد و خورشيد طلوع مىكرد ، از آن بيرون مىآمد و روى آن مىنشست تا در پرتو خورشيد گرم شود . به اين جهت او را « سقراط حب » ( سقراط خمره ) گفتند . روزى پادشاه مىگذشت و او را در آن خمره ديد ، به او گفت : « اى سقراط چرا ما تو را نمىبينيم ، چرا نزد ما نمىآيى ؟ جواب داد كار مانع است . پرسيد چه كارى ؟ گفت كارى كه زندگى را تأمين كند . پادشاه گفت زندگى تو در نزد ما تأمين است و هميشه مهياى پذيرائى تو هستيم . بپادشاه گفت : « اى پادشاه اگر مىدانستم آن موضوع نزد تو موجود است از تو دست برنميداشتم . پادشاه گفت : « شنيده‌ام مىگوئى عبادت بتها ضرر دارد ؟ سقراط گفت : « اين‌طور نگفتم . گفتم بت‌پرستى براى پادشاه نافع و براى سقراط مضرّ است ، زيرا سلطان به اين وسيله رعيت خود را اداره مىكند و ماليات را از آنها وصول مىنمايد و سقراط مىداند ، كه اين كار برايش سود و زيانى ندارد ، زيرا معتقد است كه او خالقى دارد كه به او روزى مىدهد و جزاى هر كار نيك و بد او را خواهد داد . پادشاه بسقراط گفت : آيا حاجتى دارى ؟ سقراط گفت : بلى استدعا دارم از برابر من برويد ، زيرا سپاهيان تو مرا از اشعهء خورشيد باز داشته و مانع تابش آن بر من شده‌اند . در اين موقع سلطان امر كرد ، براى سقراط لباس فاخر ابريشمين و جواهر و سكه‌هاى طلا بياورند ، تا به او انعامى داده باشد . « سقراط به او گفت : اى پادشاه ، وعده و تأمين زندگى را به من دادى ولى آنچه را كه مرگ‌آور است به من مىبخشى . سقراط احتياجى بسنگهاى زمين و ريشه‌هاى علف و لعاب كرم‌ها ندارد . آنچه را سقراط به او محتاج است هميشه با او هست . سقراط هميشه در بيانات خود رموزى به كار مىبرد ، همان گونه كه استادش